عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساغر ز دست مردم آزاده چون کشیم لبریز گشتهایم ز خون، باده چون کشیم ما روی گرم را، دل و جان وقف کردهایم این تحفه پیش ابروی نکشاده چون کشیم دل را ندادهاند و عنانش به دست اوست ما از کفش عنان دل داده چون کشیم ما را بود معامله با عالم قدیم منت از این جهان عدم زاده چون کشیم ما مرد دستگیر کسی نیستیم، لیک دامن ز دست مردم آزاده چون کشیم منزل دراز و طبع جوانمرد و وقت کم دست از میان دشمن استاده چون کشیم دل را عنان گرفته صنم میکشد به دیر او را به وعظ بر سر سجاده چون کشیم بر دست پیر منت سجاده لازم است این نقش بر جبین دل ساده چون کشیم عرفی بهشت نسیه و بزم وصال نقد دست از عنان دولت آزاده چون کشیم