عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۹۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش آن مستی که باشد دوست پند آموز و دشمن هم ملامت ذره وار از در درون آید، از روزن هم هجوم گریه لختی داد بیرون از دل گرمم که جوی دیده آتش خیز شد، دریای دامن هم شود گل خار ره، گر همره صدقی و گر بیاو قدم بر گل نهی، مرهم به بر همراه و سوزن هم وفا از سنگ دل یاران نهان بایست، اما من نپوشیدم که عیبم دوست میدانست و دشمن هم مکن اهمال در مکتوب عرفی بردنای قاصد ولی بنشین که حسرت نامهای انشا کنم من هم