عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بس که درد عالمی در عشق تنها میکشم ناله امروز را از ضعف فردا میکشم خار خار راحتم ره میزندای ساربان گرم ران محمل که ناگه خاری از پا میکشم چون به مرگ خود بمیرم رحم کن خونم بریز کز شهیدان تو فردا سرزنشها میکشم عشق را در کف متاعی بود، گفتم چیست، گفت نیل بد نامیست بر روی زلیخا میکشم تا مرا پا هست و خواهد بود، عرفی، سایه وش خویشتن را از پی خوبان رعنا میکشم