عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلی از نقشبندیهای عشق آزاد میخواهم دلی چون نامه مجنون مادر زاد میخواهم به جانم زنده گردانی، شفایم داده بیماری بخواهم پاره کردن اوراق یک یک، باد میخواهم نمیسنجم ملال خویش و بهر خوشدلی هر دم نوای عندلیب و سایه شمشاد میخواهم تو محتاجی و من محتاجمای خلوت نشین، لیکن تو استعداد میخواهی و من ارشاد میخواهم جگر خوردن مرا ازهای و هو خاموش میدارد وگر نه عندلیبم، فرصت فریاد میخواهم ندارم دستگیر، امیدوار از بخت بنشینم نبینم دادگر، از خاک کسری داد میخواهم به دلق آتش زدم، زنار بستم، یا صنم گفتم ز زاهد طعنه، از راهب مبارک باد میخواهم ندارم حجتی بهر مکافات فلک، عرفی به عالم بر خلاف خود کسی را شاد میخواهم