عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دردا که فاش در غم جانانه سوختیم در داغ و درد محرم و بیگانه سوختیم گو شمع برفروز به بزم طرب که ما بیرون در ز غیرت پروانه سوختیم با خون صد شهید مقابل نهادهاند عمری که ما به آتش افسانه سوختیم کس راه گم نکرد که خضر رهی نیافت ما در میان کعبه و بتخانه سوختیم زان تشنه ماندهایم که از گرمی نفس در دست صبر جرعه و پیمانه سوختیم یاران همیشه در طرب و ما تمام عمر کنج غمی گرفته و غریبانه سوختیم یک بار دل ز ما، صنم آشنا نبرد دایم به داغ مردم بیگانه سوختیم نگشاید ار ز بستن زنار عقدهات دانی که از چه سبحه صد دانه سوختیم عرفی به غیر شعله داغ جگر نبود شمعی که ما به گوشه کاشانه سوختیم