عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کسی کو دلگشا ماند، دلش چون سنگ میبینم از آن در خوشدلی هم، خویش را دلتنگ میبینم به راه عشق هر کس کوششی دارد به غیر من که دایم چند و چون در منزل و فرسنگ میبینم ندانم کاین پریشان دل چه میخواهد ز جان خود مدام این شیشه را در گفت و گو با سنگ میبینم همین غمها به عهد جهل بود اما نمیدیدم همان شد کان جفا از دانش و فرهنگ میبینم تو حق میبینی و من همای حکیم، این جنگ بیسود است تو خاصیت ز گوهر بینی و من رنگ میبینم نقاب از چهره تا افکندهای، خورشید تابانم ز شرم بینقابی با قضا در جنگ میبینم نمیدانم که عرفی را چه معنی میخلد در دل که بازشهای های گریه هر آهنگ میبینم