عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۶۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با دل چو گویم حرف او، طوفان فریادش کنم تاب نفاقم نیست هم، کز دل نهان یادش کنم شیرین به خسرو بست دل، عشق از ره ناموس گفت آن به که زخم تیشهای در کار فرهادش کنم از رنگ و بو دورم ولی، در روضه بهر باغبان با یاسمن ورزم ادب، تعظیم شمشادش کنم هر کس به دل دستی زند تا یابد آسایش ز غم من دست غم بر دل نهم کز راحت آزادش کنم از بهر افسون دلم، عیسی نهای آگه، که من این مشت خاک سوخته، در دامن بادش کنم بیم است که از باران شید، از هم بریزد صومعه از خشت خم وز درد می، تعمیر بنیادش کنم ز آمیزش غم با دلت، خوش میگذارد بیغمی عرفی بمیر از ذوق غم، تا زین خبر شادش کنم