عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ماتشنگی به دجله و جیحون نمیدهیم یک العطش به صد قدح خون نمیدهیم آب حیات از لب ما میچکد ولی صد چشمه زهر هست که بیرون نمیدهیم شد رام تازیانه ما توسن جنون دیگر عنان فتنه به گردون نمیدهیم اهل زمانه را هوس آب خضر و بس کس را خبر از چاشنی خون نمیدهیم بیداری از طبیعت موزون به ما رسید کز بیم دل به قامت موزون نمیدهیم دیوانه است عرفی و معموره دشمنی ویرانه را به ملک فریدون نمیدهیم