عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چند از این ششدر غم فال گشادی بزنیم به کمان آمده عنقا که مرادی بزنیم چند از این شیشه بگیریم و بریزیم به کام یک دو جامی به کف خویش نژادی بزنیم در نیارد که دمی غاشیه غم نکند سر دهیم این دل و با یک دل شادی بزنیم بر دل صد ورق از یاس ببندیم گره بگشاییم دل و فال مرادی بزنیم عرفی از مرده آلوده پریشان شدهایم دست در دامن پاکیزاده نهادی بزنیم