عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از مردن دشوار من است آن مژه پر نم ای جان به لب آمده گو یک نگهی کم لطفی تو گرم چاره ندارد عجبی نیست بسمل شده را به نشود زخم به مرهم تا فاش نسازم بر بیگانه غم او تحقیق خصوصیت من کرده به محرم ای اهل بهشت این همه حسرت به غم چیست بر من که رسانم به شما لذت این غم هر گام که میزد کسی از عشق تو ناکام یاران مرا تازه شود شیوه ماتم داغی بنهم بر دل و آن داغ که باشد لب تشنه الماستر و تشنه مرهم یا رب به جهانی که رود ننگ نباشد عرفی چو برد مایه درد تو ز عالم