عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شکارم کز بر تیر سنان میرویدم التماس زخم نو از لامکان میرویدم حسن میگوید که من تخمی بیفشانم، ولی تا قیامت روی گرم از آستان میرویدم در لبم در عشق تو، آن میهمان دار بلا کز در و دیوار خیل میهمان میرویدم من کیام، رضوان آن جنت، که در هر سوی راه طوبی از فیض نسیم بوستان میرویدم بشکنم ناقوس و تسبیحی به دست آرم، ولی چون کنم با این که زنار از میان میرویدم مست این ذوقم که گر مدهوشم و گر هوشمند شکر درد از زیر لب تا مغز جان میرویدم بستم این رازی که میداند زبان و دل، ولی حیف گر بر بستن لب صد زبان میرویدم پنبه الماس شد عرفی ولی مجروح من بس که هر دم نیشی از داغ نهان میرویدم