عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صد فوج عشوه از نظر من گذشته است تا شهسوار عشوه گر من گذشته است چون نگذرد به جور که از راه تجربه بر نالههای بیاثر من گذشته است بیچاره عافیت که ز وی تا بریدهام عمرش به جستن خبر من گذشته است شادی به دستگیری من آمد، مرا نیافت صد تیره آب غم ز سر من گذشته است هر جا که بگذرم به طلب نقش پای غم کان فتنه خوی بر اثر من گذشته است عرفی ببزم قدس بر آن نظم گوهرش کانجا حکایت از نظر من گذشته است