عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز به میدان ما، فوج بلا بسته صف پای فلک در میان، رسم امان بر طرف خرقه شکافان شوق، بیدف و نی در سماع حله فشانان شید، تابع قانون و دف جان قدیم اشتها، مانده همان ناشتا وین تن حادث غذا، معدن آب و علف چیدم و دیدم تمام، آبی و تابی نداشت میوه این چارباغ، گوهر این نه صدف گفتیام ای خود فروش، خود چه متاعی، بگو گر نخری شبچراغ، ور نه فروشی خزف بشنو و بو کن اگر، گوشی و مغزیت هست زمزمه لوکشف، لخلخه من عرف عرفی اگر ره روی، دوری منزل مبین رو که مدد میکند همت شاه نجف