عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۴۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز این منم به صد دل خشنود در سماع دیوانه وش ز نغمه داود در سماع رویم به روی دلبر و قوال در سرود دستم به دست شاهد مقصود در سماع پرهیزای فرشته که اینک به عرش و فرش افشاندم آستین میآلوده در سماع باز این چه سوزش است که خونابه ریز شد چندین هزار زخم نمک سود در سماع هنگام مردن است، تپیدن بسی به خون دایم چو بیغمان نتوان بود در سماع زاهد که بود زمزمه دشمن به دیر عشق آمد به نیم زمزمه عود در سماع عرفی سرود بزم که یادش آمد که باز بر روی آتش آمده چون عود در سماع