عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درماندهام به صحبت امید و بیم خویش گه نوحه سنج خویشم و گاهی ندیم خویش کامی که از شرف محک جود حاتم است میبایدم گرفت از بخت لئیم خویش هوشم فدای نکهت آن گل که تا ابد نام بهشت کرده بلند از نسیم خویش رستم ز مدعی به قبول غلط، ولی در تابم از شکنجه طبع سلیم خویش آن کس که بیچراغ در آید به خلوتم بنمایمش تجلی طور از حریم خویش شکر صفای سینه، کنون آشتی کنم در رستخیز اگر بشناسم نعیم خویش اکنون میمغانه به عرفی حلال شد کز بیخودی گذاشت ره مستقیم خویش