عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پا به دامن درکشای دل و ز جهان ذلت مکش سهو کردم میکش و از دامنت منت مکش لاف مردی میزنی در انجمن با دوست باش خویشتن را چون زنان در گوشه خلوت مکش غمزه را بازو مرنجان، زخم را ضایع مکن اینک آمد جان به لب، کز کشتنم زحمت مکش آسمانست این که حاکم، کشته تر دامن است آفتاب است این که نازت میکند، منت مکش شهره در عافیت، عرفی قبولی نیست، لیک آستین غم بگیر و دامن عصمت مکش