عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ملک به سهو نویسد چو نامه ستمش سزد که خون شهیدان تراود از قلمش کدام نامه بیداد از او نوشته ملک که من به قطره اشکی نوشتهام رقمش چگونه جور به عنوان لطف بنویسد اگر نبرده ملک پی به لذت ستمش مرا زیارت دیری به کفر شهرت داد که میروند ملایک به طاعت صنمش به صید مرغ دلم بازد آن صنم که به رشک ز دانه گه بربایند طایر حرمش نهشت زنده کسی را ز غم کنون، وقتیست که باز روح شهیدان شود شهید غمش مباد باعث بیگانگی شود عرفی مگو که نیست مرا تاب لطف دم به دمش