عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بزم وصلت دیدهام، آن زهر در جام است و بس میشنیدم شربت لطفی، همین نام است و بس دانه میریزد، تغافل میکن و میبین نهان شیوه صیاد پی افکندن دام است و بس جلوه ناز از هزاران شیوه خوبی یکیست خوبی قامت نه رعنایی اندام ست و بس تا نیابی رهبری گام طلب در ره منه کز در دیر مغان تا کعبه یک گام است و بس شرم دارای مدعی، بشناس گوهر از سفال لب فروبندیم اگر مقصود ابرام است و بس عالم مهر و محبت را طلوع مهر نیست کس نشان ندهد ز صبح آن جا، همین شام است و بس در غمت هر ذرهام صد غوطه در لذت زند زین ثمر نی صاحب لذت همین کام است و بس عرفی انجام غمت از رهروان دل مجوی آن چه در این ره نخواهی دید سرانجام است و بس