عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۷۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حاشا که برق حسن بود عشق خانه سوز برق است حسن، شعله گداز و بهانه سوز تا کی بهانه گیری و آسودگی، که هست ناموس درد پرور و صدها بهانه سوز در مزرع جهان مفشان دانه امید زین دشت برگذر که زمینی است دانه سوز گفتی چه طایر است دل سینه دشمنت آتش به خویش در زده و آشیانه سوز در خرمن زمانه زنم آتش از فغان شوق تو جان گداز من و من زمانه سوز چون سیل آتش آمدهام، مست اشتیاق کز بوسههای گرم شود آستانه سوز عرفی مجو نهایت ایام دوستی دریای آتش است محبت، کرانه سوز