عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مده تسلیام از صلح بیم دار هنوز که میشوم به فریبت امیدوار هنوز مباد روز قیامت، به وعده گاه بیا که دل نشسته در آن جا به انتظار هنوز به دست بوس تو از ذوق، جان برآمد، لیک نبرده زخم از این لذت، شکار هنوز فروگرفت در و بام دیده را حیرت نگشته گرم نگاه به روی یار هنوز شوم فدای توای دل، که جمله خوبی، لیک ز یاد غمزه او میشوی فگار هنوز خزان گرفت گلستان عیش را، عرفی ندیده خرمی فصل نو بهار هنوز