عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وعظ من گرد فشاننده عصیان نشود آستین عسل آلوده مگس ران نشود نیست در خوان محبت خورشی غیر نمک لخت دل هر که نیندوخته مهمان نشود کشوری هست که در وی رود از کفر سخن همه جا گفت و شنو بر سر ایمان نشود پا منه بر سر بالین اسیران، کاینجا هیچ بیدرد نیاید که پریشان نشود دیدن روی تو ممکن نبود بیحیرت آن نه چشم است که در روی تو حیران نشود غمزه روزه پیشینه حرامش بادا کشتهای کز پی زخمت، همه تن، جان نشود به تماشای گلستان خلیلم مبرید که گل و لاله دگر آتش سوزان نشود عرفی ار خدمت بت کم کندای خادم دیر مزنش طعنه که ناگاه مسلمان نشود