عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کسی به دیده ناموس خار میآید که پاسخ سخنش ناگوار میآید زمانه اهل دلی نیستش، نمیدانم که بوی دل ز کدامین دیار میآید دلی به روشنی آفتاب خنده زند که از زیارت شبهای تار میآید هزار جان گرامی به نرخ جو نخرند به عالمی که در او دل به کار میآید گر از لیاقت خود شیخ آگهی یابد ز صدر صومعه تا پای دار میآید گذشت مدت همخانگی جان، عرفی ز غیر خانه تهی کن که یار میآید