عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر جا که مست و غمزه زن، آن عشوه آئین میرود دل میچکد، جان میدهد، سر میبرد، دین میرود از وعده گاه وصل او، هر شام تا غمخانهام آرام در خون میتپد، امید غمگین میرود گویا ز عیش آباد وصل، آمد نسیم مژدهای کز خون دل گل میدمد، وز روی غم چین میرود گر یار شادی نیست دل، هر گه که نامش میبرد بهر چه غم را بر زبان، صد گونه نفرین میرود خیزد دعایی از لبم، کز معبد ناقوسیان تا خلوت حسن قبول، آشوب آمین میرود