عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیاای بخت سرگردان نشینید به زیر سایه سرو و گل و بید که در باغی فروچیدیم محفل که در وی عندلیبی کرد ناهید کدامین باغ؟ باغ وصل دلدار که آبش میرود در جام جمشید زهی باغی که برگ لاله او زند سیلی به حسن ماه و خورشید از آن دم کآستین زد بر دماغم نسیم این بهشت عیش جاوید دل و جان هر دم از هم میربایند قبول منت و تاثیر امید