عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرکس به روز نیک مرا غمگسار شد در روز بد مرا دژم روزگار شد ساقی توئی و ساده دلی بین که شیخ شهر باور نمیکند که ملک میگسار شد بنمای رخ که چهره نمیداند از نقاب چشمی که مست گریه بیاختیار شد بیذوق در طریق عمل کامل اوفتاد زد تکیه بر قناعت و امیدوار شد بعد از هزار جام قدح نوش، ذوق را عادت به درد سر شد و دفع خمار شد حسن از عمل نتیجه شرم است و بازگشت نی هر که خون چکاند ز رخ شرمسار شد جز با گریستن مژهای در جهان نبود آن هم ز حرص مردم دیده ما ناگوار شد هر چند دست و پا زدم، آشفتهتر شدم ساکن شدم در میانه دریاکنار شد عرفی بسی ملاف که بر چرخ تاختم مردی کنون بتاز که بختی سوار شد