عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دگر دلم ز میتازه مست میگردد ر صیت مستیام، آوازه مست میگردد کلید میکدهها را به من دهید، که من نه آن کنم که به اندازه مست میگردد خراش نغمه دهد می، گمان مبر که دلم به شام مشعله آوازه مست میگردد چنان سرشته کیفیتام که از نفسم خمار بیخود و خمیازه مست میگردد کدام قافله عزم دیار حسن نمود که فتنه بر در دروازه مست میگردد از آن شراب که مجنون فشاند بر لیلی هنوز محمل و جمازه مست میگردد خراب زمزمه تازه توام عرفی عقل از این نفس تازه مست میگردد