عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مست عشق تو که میدان طلب از شیر شود شیر مست است که در بیشه شمشیر شود چشم شایسته دیدار فرو میبندم بر ستم نیست اگر کار اجل دیر شود مرد میدان تو را ناز کشد، نی شمشیر تا بود ناز، چرا کشته شمشیر شود گر به عرفی نظرت نیست، تغافل چه ضرور میتوان کرد نگاهی که ز جان سیر شود