عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلم در کعبه رو کرد و همت جوید از دلها که خواهد ماندش از بیکعبهها در طی منزلها تو افلاتون دلی، اندیشه را چین در جبین مفکن در آن وادی که جز حسرت ندانی حل مشگلها مثالی گویمت عامی صفت بردار زان نقشی جمال کعبه نتوان دید، طی ناکرده منزلها اگر با میر محمل رمزی از دیر معان گویم جرس بگشاید و ناقوس بر بندد به محملها خدا را خانقاه کهنه صوفی به رندان ده که ایوانها بسازند و بیارایند محفلها چو خون آلوده فردا خیزم و بر گرد او گردم شیهدان محبت را ز حسرت خون شود دلها تماشا دوستی عرفی ولیکن وای بر جانت اگر بر دارد از پیش نظر توفیق حایلها