عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۳۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شد ملک شوقم را فریبت از پی تعمیر شد نسبت دل با خودم دیدم، بسی کم مایه بود بر جنون افزودمش تا قابل زنجیر شد یافتم تعبیر رنگی چون به بالینم نشست گر چه استغنای حسنش مانع تغییر شد کیست تا گوید به شیرین کز هوای جلوهات آب چشم کوهکن داخل به جوی شیر شد گر تو را بیمهر گفتم، شکوه مقصودم نبود شکر درد خویش گفتم که بیتاثیر شد بس که تابوتم گرانبار از دل پر حسرت است خلقی از همراهی تابوت من دلگیر شد با وجود آن که جرم از جانب عرفی نبود بیزبانی بین که قایل به صد تقصیر شد