عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برهمن کیشم، که صدقم طعنه بر اصحاب زد طاق آتشخانهام صد خنده بر محراب زد مرحباای عشق گلبانگی که بیآشوب تو عافیت خوش تکیهها بر بالش سنجاب زد موج توفان سایه هر گه بر سر کشتی فکند منعم از بهر تسلی، تکیه بر اسباب زد کو گلاب کفر تا بر چهره ایمان زنم گر تهی از هوش گشت و تکیه بر محراب زد خضر آب زندگی نوشید و عرفی خون دل این منور شعله گردید، آن قدح بر آب زد