عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نداد نور شراری چراغ هستی ما گلی نچید ز شاخ، دراز دستی ما عنایت صمدی رد کفر ما نکند اگر کمال به دیر و صنم پرستی ما سر فتادگی تا به عرش میساید کلاه فخر بلندی ربود پستی ما ز نیم مستی ما زآن کرشمه میبارد که چشم شاهد عشق است نیم مستی ما دمی که عشق بتازد به قلب ما عرفی به تاق عرش نشیند غبار هستی ما