عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جماعتی که به ناموس ونام میگفتند به دیر درس مستی و جام میگفتند بیا ببین که چه فتوا دهد در مستی همان گروه که میرا حرام میگفتند فغان که جمله فتادند در شکنجه دام کسان که عیب اسیران دام میگفتند به صحن دیر شنیدم ز خادمان حرم که اهل دیر، مغان را سلام میگفتند به طوف کعبه شنیدم ز زائران صنم همان که بر در بیت الحرام میگفتند رموز آتش مهری که برهمن نشکافت ز اهل دل شنیدم که نام میگفتند تمام بوده به یک حرف گرم و ما غافل حکایتی که همه ناتمام میگفتند به کعبه صد ره ز نزدیک و دور دیدم بگو که صومعه داران کدام میگفتند فغان ز طبع تو عرفی، غلط نمیرفتند سخنوران چو تو را خوش کلام میگفتند