عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به یادم هرگز آن نخل قد موزون نمیآید که از هر دیدهام صد چشمه خون بیرون نمیآید کدامین دوست میآید به نزدیک من گریان که تا آمد برمن، صد قدم بیرون نمیآید نمیدانم که سنگ فتنه در هنگامه میبارد که این بیرحمی از بیداد گردون نمیآید به داغ دل کند دست ملامت آن نمکسایی که هنگام تبسم زان لب میگون نمیآید ز نام ناقه گاهی دوست را از نار میگیرد که دیگر جست و جوی لیلی از مجنون نمیآید نزد این گریهها بر آتشم آبی و دانستم که صد توفان نوح از عهدهاش بیرون نمیآید