عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز روی آتش سوزان اگر خاشاک میروید شهیدان محبت را، گیاه از خاک میروید ز چاک سینهام صد شعله میخیزد، همین باشد گیاهی کز زمین سینههای چاک میروید کجا گردد نهان خونریزی چابک سوار من که گر دستی نگهدارد، سر از فتراک میروید چه سود از باغ جنت، جلوههای دوست را نازم که آن جا جان فشاندن از دل غمناک میروید از آن آهوی معنی میچرد در وادی مستی که کشت زهرناک از وادی ادراک میروید ببین بر زرق زاهد، خنده گلهای بد نامی مبین کز گوشه دستار او مسواک میروید به هر جا غمزه او تیغ بر کف میرود، عرفی شهیدی چون گیاه تشنه لب از خاک میروید