عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از دیدهام کدام نفس خون نمیرود سیل هزار زهر به جیحون نمیرود غیرت برم به شادی عالم که هییچ گاه از خلوت وصال تو بیرون نمیرود تمکین عشق بین که به این جذبه طلب صد گام رفت محمل و مجنون نمیرود معراج غیرت است، سر کوهکن، ولی باور مکن که ظلم به گلگون نمیرود معموره دلی اگرت هست، بازگوی کاین جا سخن به ملک فریدون نمیرود خیزد به کوی عشق ز دیوار و در فغان کای وای دیدهای کزو خون نمیرود در سینه من است که آغشته با الم آهی که از غم تو به گردون نمیرود عرفی تو خود مرنج، که بیداد دشمنان زین پیش میشد از دلت، اکنون نمیرود