عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دارم ز زخم غمزه او لذتی که بود اما نماند جان مرا طاقتی که بود اکنون نمیتوان طلب نیم عشوه کرد دردم ببین که نیست مرا جراتی که بود حرمان ز حد گذشت ولی چهره نیاز دارد بر آستان حرم نیتی که بود از دیدنت نمردم و نادیدنم بکشت دردا که دارم از تو همان خجلتی که بود بیبهره کشتگان تو من بعد ازآن که برد کام شهید ناز تو هر لذتی که بود عرفی به سجده صنم افزود رغبتم یعنی زیاده گشت مرا طاعتی که بود