عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
طریق دلبری تو مگر پری داند که آدمی نه بدین شیوه دلبری داند کسی که هر بن مژگان به صد کرشمه سپرد سزد که هرسر موییش دلبری داند ز جان طمع ببرد، یا به دل غمش بیند کسی که عادت آن ترک لشکری داند ادب ز چشمه لب تشنگی دهد آبم کدام خضر بدین چشمه رهبری داند حذر از آن که بد و نیک آهوان حرم ز فربهی نگرد، یا ز لاغری داند کسی که این همه حسنش دهند، بیآن نیست که شمهای ز حساب ستمگری داند ز پا در افتد و بر خاستن محال بود کسی که رهروی عشق سر سری داند به زر چگونه توان لعل آفتاب خرید گرفتم آن که کسی کیمیاگری داند بر آن تتبع حافظ رواست، چون عرفی که دل بکاود و درد سخنوری داند