عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر زمان در فتنه خوش نامهربانی میشود این همه غوغا برای نیم جانی میشود عشق باغ دل نشین دارد، که مرغ دل در او گر نشیند بر گیاهی، آشیانی میشود هر که بنشیند به طرف خوان گردشهای دهر گر ستاند یک نواله، میزبانی میشود کیمیاگر نشأیی دارد که داروی مسیح گر به دستش اوفتد، درد گرانی میشود در رهت غم گر پدید آید به تسلیمش سپار گر به دست چاره بسپاری جهانی میشود گر به مستی هرزه قانونی فروچیند کسی در میان مردم عالم زبانی میشود جان فدای همت عرفی که چون جولان کند گر زمین گیرد عنانش، آسمانی میشود