عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زندانی شوق تو به گلزار نگنجد جز در قفس مرغ گرفتار نگنجد در دست ریا باده کشان تا در کعبه بگذشته میانی که به زنار نگنجد هرذره نه شایسه طوف حرم اوست خورشید در این سایه دیوار نگنجد فریاد که غمهای تودر سینه تنگم اندک نبود لایق و بسیار نگنجد ای عافیت آموز مشو همدم عرفی در صحبت اوجز دل بیمار نگنجد