عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه فتنه در دل آن عشوه ساز میگذرد؟ که گرم روی بر اهل نیاز میگذرد دراین غمم که مبادا بگیرمش به ضمیر چو حرف اهل دل امتیاز میگذرد به دل گذشتی و با آن که عمرها بگذشت هنوز دل ز بر جان به ناز میگذرد به شهر عشق بنازم که ساکنانش را تمام عمر به عجز و نیاز میگذرد به غیرتم که ز ما غیر رنگ مییابند گهی که در دلم آن دلنواز میگذرد سزد ز غیرت اگر مانعم شوی، آن راز که در میان من و دل چه راز میگذرد خراب حالی دلها ببین که آن مغرور به عهد حسن جوانی و ناز میگذرد عنان دل و دین من ز کف رود، عرفی که آن کرشمه به این ترکتاز میگذرد