عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۲۰۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل خستگان که بسته تدبیر میشوند وارسته از کمند به زنجیر میشوند برگی ز بوستان خرابی نچیدهاند جمعی که سایه گستر و تعمیر میشوند این ناوک از کمان که آید که هر طرف صید افکنان نشانه این تیر میشوند این فتنه از کجاست که مستان شیرگیر گردن نهند و بسته زنجیر میشوند این شاهباز کیست که در صیدگاه او مرغان بال بسته هواگیر میشوند عرفی چه حالت است که در شهر بخت ما نازاده کودکان به رحم پیر میشوند