عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فتادگان سر خود را به خاک پا بخشند به جان خرند شهادت که خون بها بخشند خدا گواست که گرجرم ما همین عشق است گناه گبر و مسلمان به جرم ما بخشند مریض عشق به زنجیر بند نتوان کرد در آن دیار که بیمار را شفا بخشند نظر ز ننگ بدزدد گدای کوچه عشق از آن متاع که در سایه هما بخشند ز روز حشر چه غم کز جزا بود ترسم که عذر ما نپذیرند و جرم ما بخشند چه مایه شکر گزاریت کنیم اگر زهاد خطای ما به زبر دستی قضا بخشند دعای بیاثری دارم و هزاران جرم مگر مرا به تهی دستی دعا بخشند چه خواهیای ملک از اهل دل، شکنجه بس است عطیهها که پذیرفتهاند وابخشند نخست گوهر خویش آیدش محبت، اگر کلید گنج گدایی به پادشا بخشند بضاعتی به کف آور، که ترسمت فردا به خوی فشاندن پیشانی چهها بخشند به اهل فیض نشین، در حریم گلشن عشق که کر نسیم صبا خوش کنی صبا بخشند به گاه عفو گناه، از پی رعایت دل جزای خویش دهندت، ز شرم ما بخشند امید هست که بیگانگی عرفی را به دوستی سخنهای آشنا بخشند