عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عصمت از لعل لبت گرد هوس میگردد فتنه مفروش که سیمرغ مگس میگردد در بهاران همه کس همدم مرغ چمناند دل من هم نفس مرغ قفس میگردد نالهای میکشم از درد تو گاهی، لیکن تا به لب میرسد، از ضعف نفس میگردد بنده عشقم و آیین دیارش، کانجا در به در شعله به دنباله خس میگردد از قبول است، نه از حیله، که عرفی همه شب میکشد باده و همراه عسس میگردد