عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نی مهر دوست دارم، نی کین دشمنان را یک طور دوست دارم بیمهر و مهربان را غم میکشد عنانم من هم شتاب دارم از هم دعا بگویند یاران شادمان را مستانه گر بتازم، عیبم مکن که شوقش گرمی دهد به مرکب، نرمی دهد عنان را گفتم به گوش توفیق، ای دشمن مروت تا کی فراق خرمن این مور ناتوان را گفتا مروت این است، کز پا در افکنیمش تا آن که جوید از غیر، وز خود نیابد آن را آوارگیست رهبر در وادی محبت توفان بود معلم دریای بیکران را عرفی به گیتی از خلد آمد که باز گردد غافل که تازه پرواز گم سازد آشیان را