عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نرنجم گر به بالینم مسیحا دیر میآید که میداند بر بیمار از جان سیر میآید هوس هم جوش عشق آمد، وه چه ظلم است این که روباه مزور همعنان شیر میآیذ شهنشاهی به ملک دلبری در ترکتاز آمد … ز نور حسنش مهر و مه زیر میآید نمکسایی کنای عشق از برای زخم بیدردان که زخم با نمک سود از دیم شمشیر میآید منم آن مستای عرفی، کز لب شیون تراز من ترنم زود میرنجد، تبسم دیر میآید