عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق اگر مرد است، مرد او تاب دیدار آورد ورنه چون موسی بسی آورد، بسیار آورد تا فریبد ابلهان را در متاع روی دوست آسمان پیش از تو یوسف را به بازار آورد بس که زخم غمزه خوردم زمین مشهدم خرمن خنجر به جای بوته خار آورد کافری دان عشق را کز شغل من گر وارهد گردن روح القدس در قید زنار آورد بگذر از دارالشفای عشق کز بهر علاج هر نفس آید مسیح آن جا و بیمار آورد مو به مویم دوست شد، ترسم که استیلای عشق یک انالحق گوی دیگر بر سر دار آورد ای که عرفی را مسلمان خواندهای، او را بکاو تا ز کفرآباد دل، بتهای پندار آورد