عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چرا خجل نکند چشم اشکبار مرا که آرزوی دل آورد در کنار مرا به راه غشق نگیرم زشوق بال و پری که نی پیاده شمارند نی سوار مرا فغان ز نشأ ی دون همتی، کزین شادم که هیچ کام نیارد به انتظار مرا نه رام مردم اهلم نه صید مرشد شهر نشستهام که نسیمی کند شکار مرا ز بیم فتنه شادی چو کودکان همه عمر غمت گرفته در آغوش و در کنار مرا میا به ملک عدم، آن چنان مکن عرفی که بیغمی نشناسد در این دیار مرا