عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جز در پناه وصل و دل استوار دوست کس عافیت گمان نبرد در دیار دوست قاتل چنان خوش است که بیرحمتر شود از التماس دشمن و از اعبتار دوست صد تن شهید شهرت و یک تن شهید عشق آن هم به سعی غمزه مردم شکار دوست هرگز بهار لطف و خزان ستم نبود در بوستان حسن همیشه بهار دوست بر سر کلاه عزت عشقم حرام باد گر وقت صحبتش ننهم بر کنار دوست عرفی به حال نزع رسیدی و به شدی شرمت نیامد از دل امیدوار دوست