عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زبان ز نکته فرو ماند و راز من باقی است بضاعت سخن آخر شد و سخن باقی است گمان مبر که تو چون بگذری جهان بگذشت هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است کسی که محرم باد صبا ست میداند که با وجود خزان بوی یاسمن باقی است ز شکوههای جفایت دو کون پر شد، لیک هنوز رنگ ادب بر رخ سخن باقی است نماند قاعده مهر کوهکن به جهان ولی عداوت پرویز و کوهکن باقی است مگو که هیچ تعلق نماند عرفی را تعلقی که نبودش به خویشتن باقی است