عرعری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرعری . [ ع َ ع َ ] (ص نسبی ) منسوب به عرعر. مانند عرعر. بسان درخت عرعر. - قامت عرعری ؛ قامت آخته و راست : ترا ره نمایم که چنبر که را کن به سجده مر این قامت عرعری را. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ١٤). ◄ بچه ٔ نحس و بداخلاق . عرعرو. (از فرهنگ لغات عامیانه ). رجوع به عرعرو شود. - عرعری کردن ؛ خاصیت و جلوه ٔ درخت عرعر داشتن . بید ار چه سبز و نغز و لطیف است در بهار کی در چمن به جلوه کند بید عرعری . مجد همگر.